هیچ کس
دیشب رفتیم و هیچ کس بود و ما و اونا. اونا همه برو بچ با حال آخرش. هوا سرد بود اما سروش صداش گرم دمش گرم. نمیدونم اما دلم به حال خودمون میسوزه. یه روزه خوب میاد اما نه با ماهایی که ول کردیم و رفتیم. شدیم یه مشت سرباز اما فراری و تنبل. شاید وقتش باشه که یه کمی نگاه بکنیم و اندیشه ... . کلمه جالبیه نه؟
یه چیزایی هشت تو ایران که هیچ جا نیس . ممنون که یه گوشه هاییش رو نشون دادی سروش

2 Comments:
ده سالی میشه که رفتی.
آره چه زود. پدر بزرگم حداقل یه زمینی آباد کرد.
Post a Comment
<< Home